تبليغاتX
!عشق را خنک بنوشید

                                    زیر گنبد کبود                   

                                                   

یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود

دلکم با غصه هاش نشسته بود !

 

دل من عادت بچه ها رو داشت

تو سینه اش یه عالمه صفا رو داشت

طفلکی مشکلش این بود که فقط

جای آب نبات چوبی لباتو خواست !

عشقش این بود که به جای عروسک

شبا توی بغلش تو رو می داشت !

 

فکر می کرد اگه که به تو می رسید

دیگه طفلی گنج هفت دریا رو داشت

 

حیوونی چه سختیا یی رو کشید

می خواست حالیت بکنه که عاشقه

چشم تو صداقتش رو نمی دید  !

توی این دنیای پر مکر و ریا ...

حرف راستو باید از بچه شنید  !

 

با یه اخمت  یهو گریه اش می گرفت

سیل اشک جمع می شد توی چشاش

 

با یه لبخند قشنگت

میشکف گل از گلش

سرخ میشد روی لپای تپلش !

.

.

.

 

***

نرسید دلک بازیگوش من به دلبرش

نرسید تا قصه اش افسانه بشه

تو دل هزار هزار آدمک قصه به لب

بمونه واسه همیشه ...

 زیر گنبد کبود

یکی بود یکی نبود

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1385ساعت 23:7  توسط shayan  |